صفخه کلیدم خرابه، جونم در می آد تا تایپ کنم. به این می گن یه شروع گند.
قبلا یه جا دیگه بودم حالا این جام. چیزهایی که اینجا می نویسم، نه نظم داره نه ترتیب، بیشتر مثل دفتر خاطره بچه هاس. بقیه می تونن بیان و ببینن و بخونن. عاشق پیدا کردن دوستای جدیدم اما دنبال سردرد و سرطان نیستم.
زیاد اهل توضیح دادن راجع به خودم نیستم اما از اون جا که خوشم نمی آد کسی اشتباهی روی درخت حیاط خونه ام یادگاری بکنه و تازه بعدش یه دل سیر بد و بیراه هم نثارم کنه، می گم که تو یه شب سرد آذر ماه، توی یه بیمازستان دولتی تهران به دنیا اومدم که البته کار سختی هم بود چون با دنیا اومدنم، بابای زندگی خیلی ها دراومد که یکیش خودم باشم.
به سن و سال و این مزخرفات هم اعتقاد ندارم، اون ها فقط یه مشت عدد و رقمن و من همیشه ریاضی ام تعریفی نداشته. الان تهران نیستم، ایران هم نیستم. یه جایی توی همین دهکده جهانی با پسرم که مردی شده دارم زندگی می کنم. دیگه؟ دیگه همین. یه ساعت طول کشید تا این چهار خط رو تایپ کردم.